غفلت

صدائی است غریب

آکنده از بی هویتی

نامفهوم لابه لای صداهاگم می شوند

نا آشناست این وازه ی تلخ وسنگین

نمی دانندانسانها که خفه شده اند درعصرزمان

نمی دانندکه فریادشان گلو بریده است

صدائی است به رنگ خون

تشنه ی جرعه ای ازلحظه های فریاد

قلب تپش مرده است

پریشان شده است اوضاع همیشه سکوت صدا

نمی فهمند انسانها که گرفتارند

وسنگین است حجم کارهایشان

یادشان رفته است که تولد کجاست؟

گم کرده اند که کجا بیابند عشق را؟!..

نشاط قطره قطره ذوب شده است

وبسیارند دل شکستگی ها!

نیکی ها فراموش شده اند

وپلیدی هاپرواضح فریاد می زنند

صدائی که گرقته است

که آهنگی برای ناخوشیها می نوازد

نمی بینندانسانهاکه ریشه هایشان می سوزد

وفرازخوشبختی شان فرو می ریزد..

***

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 + هفده =