از چهارمحال تا چابهار

به چشم  خودم دیدم آن ماسه ریز      ز کار خلاطه شده او؛ مریض

زند داد و فریاد در هر زمان          دریور کند خام با صد زبان

دریور! ملولم ؛ کمی کندتر            سلو کن تو خلاطه را تندتر

که امروز من خسته گشتم اساس      زنم آخر کار؛ هفتاد شاس

دریور زند داد: پر کن پسر !          فقط پنج دول مانده ای شیر نر

کنون توی پاکت فقط شن بریز        به من چه ؟ اگر لشکری شد مریض

بینداز سیمان؛ مراد بلوچ !            به قربان آن کله و چشم لوچ

و اروانه کش روی سقف است و بام    چرا ای رفیق ؛تو نداری هوام؟

دریور چنان داد هم میزند:              ببین آبروی مرا می برد

صاحابکاره دی؛سویی آچه اوقل        بوجور سو گله ؛ایشومز اوله ول

حمید هی! سلو کن؛ کری  او نیا        ز  ناتور بپرس ؛ په کجه ره پیا؟

@@@@@@@@@@@@@@@@@@

خلاصه چنین بود احوال ما        و این شعر من؛ یادی از حال ما

به دریای عمان قسم خسته ام       به اینده ی خویش دل بسته ام

که من بیست سال علم اندوختم     ولی در کنار بتون سوختم

جهانگیرم و بچه ی جونقان         بود جونقان؛ شهر نام آوران

خدا بر  جهان یک جهانگیر داد     که او هم به خلاطه ها گیر داد

و این شعر از بهر طنز گفته ام      و افسردگی از دلم رفته ام

به دنبال علمیم و دانش همه          گروهی به داس و یکی هم رمه

بود تنبلی ؛ نکبت و دار ما           سلحشوری و علم هم؛ کار ما

بود جونقان شهر نام آوران          برو افتخار آفرین ای جوان!

 سروده  جهانگیرزمانی جونقانی

 

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. مهران امانی گفت:

    سلام اقای بهمنی. خسته نباشی. وافعا شما و اقای زمانی برای تک تک مردم جونقون قابل افتخار هستسد. دوستتنون داریم و افتخار میکنیم بتون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 + هفت =