جمعه, ۲۸ مهر , ۱۳۹۶
 
نوشته شده توسط : بهرام بهمنی

من می روم

ولی چشمی منتظرمن نیست

من می روم

بی آنکه شهردرانتظارمن بیدار بماند

شهر

همه خالی است

همه سکوت است وشبگیر

سراسر خاموشی

وتنهانقطه روشنش همان تاریکی است.

من این شهررانمی خواهم

زیرا می دانم

غم انگیز ترین غروب هارا دارد

من میروم

وتپشی ازنبض رودخانه هابه گوشم می رسد

ازآنچه پاکی وصفاست

چیزی درشهربرایم باقی نمانده است

حتی ازبدی هایش هم

مردم همه عاشقند

اماخود شهر

چیز دیگری است


برای مطاله بیشتر روی ادامه مطلب کلیدکنید

:: موضوعات مرتبط : مجموعه شعرسروده معصومه بهمنی جونقانی
تاریخ انتشار : پنج شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲ | نظر بدهید
نوشته شده توسط : بهرام بهمنی

صدائی است غریب

آکنده از بی هویتی

نامفهوم لابه لای صداهاگم می شوند

نا آشناست این وازه ی تلخ وسنگین

نمی دانندانسانها که خفه شده اند درعصرزمان

نمی دانندکه فریادشان گلو بریده است

صدائی است به رنگ خون

تشنه ی جرعه ای ازلحظه های فریاد

قلب تپش مرده است

پریشان شده است اوضاع همیشه سکوت صدا

نمی فهمند انسانها که گرفتارند

وسنگین است حجم کارهایشان

یادشان رفته است که تولد کجاست؟

گم کرده اند که کجا بیابند عشق را؟!..

نشاط قطره قطره ذوب شده است

وبسیارند دل شکستگی ها!

نیکی ها فراموش شده اند

وپلیدی هاپرواضح فریاد می زنند

صدائی که گرقته است

که آهنگی برای ناخوشیها می نوازد

نمی بینندانسانهاکه ریشه هایشان می سوزد

وفرازخوشبختی شان فرو می ریزد..

***


برای مطاله بیشتر روی ادامه مطلب کلیدکنید

:: موضوعات مرتبط : مجموعه شعرسروده معصومه بهمنی جونقانی
تاریخ انتشار : پنج شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲ | نظر بدهید
نوشته شده توسط : بهرام بهمنی

آنگاه که جانمازبلوغ کسترده می شود

دردمندانه دستهایم رابه سوی خدا می کشم

تاستاره ای ازآسمان نیایش بچینم

سرار احتیاج می گردم

وقتی که تابی نهایت می گریم

سجده هایم طولانی می شود

وپیشانیم برمهریگانگی اش باقی می ماند

قلبم را اخلاص شکاف می زند وزبانم به ستایش می گشاید

تکه های وجودم به سویش می دوند

ومسیرنگاهم به رکعت های عشق شکسته می شوند

ذهنم آشفته است تا جمله ای بیابد

وقلم احساسم پی تازه های کلام می دود

آنگاه که خدامراسوی خود فرامی خواند آنگاه که خدامرامی خواند

***


برای مطاله بیشتر روی ادامه مطلب کلیدکنید

:: موضوعات مرتبط : مجموعه شعرسروده معصومه بهمنی جونقانی
تاریخ انتشار : پنج شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲ | نظر بدهید
نوشته شده توسط : بهرام بهمنی

زنی که سجاده اش رابر نگاه کودکش می گستراند

ویاسهای اشتیاق رابرخاک اخلاص می پاشد

آماده می شود تادورکعت عشق بخواند دانه های تسبیح رابه اعتقاد می شماردودستهای نیایش رابه سوی معبود می کشاند

وخدا باتمام رحمتش

اورامی پذیرد

***


برای مطاله بیشتر روی ادامه مطلب کلیدکنید

:: موضوعات مرتبط : مجموعه شعرسروده معصومه بهمنی جونقانی
تاریخ انتشار : پنج شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲ | نظر بدهید
نوشته شده توسط : بهرام بهمنی

ولحظه ها فقط یک بار می آیند

غنچه هایی را می دیدم

که آرزوی بزرگ گل را داشتند

من دفتری می دیدم

که پر بوداز بوی غبار آلود خاطرات

دختری می دیدم

که اشتیاق بلوغ برسجاده ی نیایشش جاری می شد

من پسری می دیدم که از غرور ریشه ی جوانمردی می زد

من ازازل حسی را شناختم که به ابرها متصل بود

به ستارگانی که گاهی می درخشیدندوگاهی نبودند

به آسمانی که رنگ آبی آرامش داشت

وبه زمینی که خاکی بودنش زیباست

من ازازل ابدیت را شناختم

ابدیتی که به جاودانگی معنا می گرفت

وبودن.

ابدیتی که به آسمان راه میافت

وستاره ی انتهارابه من نشان می داد

ومن فهمیدم که پایان راه است

وآنچه که از قبل فرستاده ایم

و آنهارا گم کرده ایم

اینک باز خواهیم یافت

درابدیتی که جاودانه است…

***


برای مطاله بیشتر روی ادامه مطلب کلیدکنید

:: موضوعات مرتبط : مجموعه شعرسروده معصومه بهمنی جونقانی
تاریخ انتشار : پنج شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲ | نظر بدهید
نوشته شده توسط : بهرام بهمنی

من ازل را شناختم

ازنفسهای پی درپی

ازآنکه گفت:

باش واوبه وجود آمد

ازرانده شدن آدم ازبهشت

از خویشی که زمین را برکت گندم کاشت

ازحس غرورآمیز پدری که پدرشد

وعاطفه ی مادری که مادر شد

من ازل راشناختم

دانستم که جاودانگی هست.عشق هست

من ازازل آنچه رادیدم که باید می دیدم

وآنچه راشنیدم که باید می شنیدم

ازل رابه آبی شناختم

که صورت تلخ وترک خورده ی زمین را تر می کرد

ودرختی را دیدم که ایمان بار می داد

من ازازل.ازبودن چیزی شناختم که می گفت:


برای مطاله بیشتر روی ادامه مطلب کلیدکنید

:: موضوعات مرتبط : مجموعه شعرسروده معصومه بهمنی جونقانی
تاریخ انتشار : پنج شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲ | نظر بدهید
نوشته شده توسط : بهرام بهمنی

برایت شعر خواهم ساخت

آنگاه که دست هایت پی عبور عشق روانه ی آسمان می گردند

ونسیم را به پریشانی گیسوان روزگار فرا می خوانند

برایت شعر خواهم ساخت

آنگاه که به تمنای فرصتی ایستادن

دستهایت رابه شاخه های شکسته ی قلبم تکیه داده ای

وتوراجائی خواهم برد

که لحظه های آسمانش آبی وستارگانش طلائی باشد

وبدون توآسمانی اگربه قدرستاره هایش هم صورت مهتابی داشت

باز هم شام تنهائیم تاریک بود وچراغی ازامیدبرقلبم نمی تابید

برایت شعر خواهم ساخت

آنگاه که کودک چشمانم

کوچه های انتظاررابارانی می کند

وآنگاه که بی قرارتحظه های خوشی ام توراخواهم خواند

وآن زمان که سایه ی مرگ تصویر رویائی مرادرهم می ریزد

برایت شعر خواهم ساخت

برایت خواهم ساخت

***


برای مطاله بیشتر روی ادامه مطلب کلیدکنید

:: موضوعات مرتبط : مجموعه شعرسروده معصومه بهمنی جونقانی
تاریخ انتشار : پنج شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲ | نظر بدهید
نوشته شده توسط : بهرام بهمنی

حجم گلویم رابغضی سنگین احاطه کرده است

نفسهایم دراوج سرمانویدی از زیستن می دهد

((به رفتن من اگرعشقی زنده می ماند))

بایدرفت…

باید سکوت راسربرید

وفریاداشتیاق پیوستن براورد

باید پونه ها رادردشت سینه ها رهاکرد

تاعطردل انگیزشان دوستی راعطرآگین کند

باید رفت…

وشعری نوشت که درحصار تن آدمیان باقی بماند

ولالایی شب کودکان پرازاشتیاق شد

بایدگذشت

ازآنچه بایدبگذریم

خوادآنچه راکه نغمه ی سکوت دلگیر تنهائیمان است

ونوشت آنچه راکه دعوتی برای شب شعراست

***


برای مطاله بیشتر روی ادامه مطلب کلیدکنید

:: موضوعات مرتبط : مجموعه شعرسروده معصومه بهمنی جونقانی
تاریخ انتشار : پنج شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲ | نظر بدهید
نوشته شده توسط : بهرام بهمنی

پرندگان اسارت ناامیدی شلاق می خورند

وما همچنان بی تفاوت به تماشای زخمهاتشان نشسته ایم

افسردگیبراتاقکوچک ذهنمان گسترده می شود

وپنجره خیالمان بیمه بازبه تماشای دوری نشسته است

زمانی است بسیار دور

مهیج

تااینک که جوانه های یاس می رویند

حصاری ازتعصب ونفرت میانمان فاصله میاندازد

ودیدارهایمان رامحدودمی کند…

مه اندوه خوشبختی مان رافراگرفته است

ومیانمان جزنیرنگ نیست

ودوستی هابه هم شبیهند

وتکرارباران بیاحساس عذاب آوراست

سوش نسیم پشی کوههای ستبرجاحت میزند

وماهم چنان خاموش لب فروبسته به تماشا نشسته ایم…

***


برای مطاله بیشتر روی ادامه مطلب کلیدکنید

:: موضوعات مرتبط : مجموعه شعرسروده معصومه بهمنی جونقانی
تاریخ انتشار : پنج شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲ | نظر بدهید
نوشته شده توسط : بهرام بهمنی

گوش کن!

صدای بال کبوتران حرم عشق را می شنوی

که از انتهای قلبهای خواستنی بر می خیزد

و وداع پروانه ها را به تماشا می نشینند

سوختن شمع را میبینی؟

که از بازگشت میهمانی چشمها باقی است

واشک های نسترنی که به پای او فرو می ریزند

اوج مهربانی را حس می کنی؟

آنگاه که دریا دریا اخلاص به ساحل دل دادگیت می ریزد

آن زمان که تبسم شیرین خاطرات لبهایت را نقش می زنند

اطلسی وشمعدانیها را در کدامین جهت می یابی؟

وقتی که دست تنگ شقایق ها ارمغانی برای گلدانها نمی یابد

خدا را کجا جستجو میکنی؟!

در حالی که اشتیاق دیدارش در قلبها زبانه میکشد؟

او را کجا دیده ای؟

آنگاه که بلوغت را نادیده گرفتی وناشکرترازسنگهای دریاشدی؟!

گوش کن؟!

همه تو را می خوانند

همه تو را می خواهند

و دست نیاز تورا به آیینه ی دیدار خدا نزدیک می کنند…

***


برای مطاله بیشتر روی ادامه مطلب کلیدکنید

:: موضوعات مرتبط : مجموعه شعرسروده معصومه بهمنی جونقانی
تاریخ انتشار : پنج شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۲ | نظر بدهید
 
   
پیغام مدیر : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.