مهتاب امشب

دلم خواهد گرفت امشب

اگر مهتاب بر چشمان احساسم نتابد

دلم خواهد گرفت امشب

اگر باران چشمانم نبارد

ومن امشب

نگاه بی پناهم را

صدای بی زبانم را

کجا خالی کنم از عشق؟

و اینجا زیر چتری از درخت بی گل و بی برگ

کجا لختی ببندم پلکهایم را

نمیدانم؟!

نمیدانم که دستانم چرا خالی شد از احساس؟

چرا درقلب خود جایی برای رویش پیچک نمی یابم؟نمیدانم؟

من اینک خالی از هرگونه اوازم

و جز مشتی غزل نمی خواهم

و این دستان مهتاب است

که می بافد سبز از امید

به تن پوش نیایش

به احساس قشنگ وسبز آرامش

فقط امشب بیا مهتاب

که درعمق نگاهم جای تو خالی است

وتنها رنگی از بودن به افاق بلند قلب من باقی است

***

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × پنج =